۴ اوت ۲۰۱۰

و اینچنین است...

سلام

بگذار کمی از دردهایم را برایت بگویم
این را به خود میگویم و سرم را به اطراف می چرخانم،هیچ کسی را پیدا نمی کنم و خودم مبهوت رفتار زبان گنگم میشوم که گاهی اینگونه مرا از هزارتوی تنهایی ام در می آورد بی آنکه بعدها حتی بگوید چرایی اش را
بگذار کمی از دردهایم را برایت باز گو کنم
این بار صدا رساتر از قبل و من هم نا خودگاه بی آنکه بخواهم بی هیچ پلک زدنی سایه ای میبینم...سایه ای که انگار هزارآن بار تر از من آن طرف رویها زیر درختی نشسته است. زل زده به من و مرا آنچتان محو تماشای چشمان خیره اش میکند. آنچنان از خود بی خود می شوم که دوست دارم خفه اش کنم اما دستم را که دراز می کنم برای فرمان ذهنم او دیگر نیست ...رفته است و باد را با خود می آورد...باد این افسونگر تنهایی من که چقدر هم دوستش دارم....او که می آید انگار دوباره زاده می شوم...انگار که دوباره زاده می شود و از آغاز دوباره تپشهای قلبم را حس میکنم...باد را دوست دارم به خاطر ویرانگری اش...به خاطر عصیانش و چقدر من دوست دارم عصیانگری را
به خودم می گویم آنقدرها هم بد نیستم...
اما من درد دارم
رنج دارم
با غریبانگیهایم هر روز از خوب بیدار می شوم...به آینه نگاه می کنم...در پیاده رو قدم میزنم و احساس میکنم همیشه آغوشش به روی من باز است و او تنها همبستر من است
و من درد دارم...
رنج دارم
...

0 دیدگاه: