سلام
و اين صدمين متن وبلاگي ام
نمي دونم چه جوري شد ديگر ... و نميدانم اگر مثل همون اوايل شروع به نوشتن ، مي نوشتم تا به الان چند مطلب بود! اما بركه ميگردم مي بينم تفاوتاي زيادي داشته با آن روزهاي اول وبلاگ نويسي ام.حدود هشت ماهي اينجا فيلترينگ بود.از آخرين مطلب وبلاگي ام تا رفع فيليتر هفت ماه و چند روزي گذشته بود و حالا هم كه ...دليلش را به درستي نمي دانم اما مي نويسم.البته در درست بودن دليل هم ترديد دارم. شكي كه شايد به واقعيت هم تبديل شود.تو اون چند روز اول بعد از فيلترينگ هم گاهي مي نوشتم و شد تا همين چند روز پيش، اينجا نوشتن را به كلي گذاشتم كنار.
حالا هم خودم نمي دانم...ادامه بدم و بنويسم يا اينكه نه...
سر از ناكجا آبادهاي ديگري در بياورم...و دوباره خانه به دوشي ام را از اينجا و از آنجا...گاهي وقتها هم اينجا بگذارامشان مثل همين روزها
ديگر كوتاه و مختصر نوشتن و نقطه چين ها زحمت رساندن پيام دارد تبديل به رويه اي ميشود برايم.
مثل نمي دونم ها كه مي گفتم و اين روزهاي كه بيشتر از همه وجود داشته اند...تكرار روزمرگيها و مهم نبودن خيلي از چيزها...نوشتن هم البته گاهي وقتها آرومم مي كند اما دردها و رنجها و غريبانگيها هيچ وقت امانم نمي دهد...در عين خوشايند بودنشان برايم تجربه اي است تلخ و دل سپردن به هر آنچه كه مي پنداري نادرست است ما مجبور هستي چرا كه هيچ وقت ايده آل هايت به واقعيت نمي زپيونند در جايي كه وقتي در مسيرش قرار ميگيرد بايد دوباره براي تغييرشان به مبارزه برخيزي
ترديد در وجود داشتن ميل به مبارزه براي تغيير و آينده اي كه شايد مي تواند حالا رقم بخورد يا بعدهاي بعدتر...شايد سقف امروزمان همين باشد و ديگر از اينم بيشتر هم نشود...دل بستن به روزگاري ديگر شايد همين فرداهاي نزديك و زدن جرقه اي ديگر براي روشن شدن آتش زير خاكستر و ماندن و ماندن و ماندن...
و من همچنان منتظرم...
2 دیدگاه:
دوست عزیز من.
رفیق صمد دانشمند.
نمی دونم چطور گذر مردی با قدو بالای تو به دخمه ی پست من افتاد.
اما ماده را شکر.
دغدغه های تو چقدر همرنگ مردم هستند.
چقدر مردم را و بدبختی هایشان را می بینم لای پای حرفهایت.
خیلی خوب است.
من بدبختانه گیر کرده ام در تخم های خودم.از پشم هایم خارج نمی شوم تا سرم را بالا کرده ببینم جز من هم در این طویله هستند که درد دارند بدتر از مال من.
خوشالم که تورو دیدم.لینکت می کنم تا مردم بیشتری از مطالب تو سود ببرن.چاکرتم رفیق.
روز خبرنگار را در زنجان سبز کردیم ...
ارسال يک نظر