سلام
اين روزها ي نصرت رحماني بد جور به دلم مي نشيند. در اين يك سال و اندي از وقوع رخدادي بزرگ همچنان مرورش مي كنم و بيش از هر شعري انگار وصف حال و روز ما هست.شعري كه بعد از كودتاي بيست و هشت مرداد در آن وانفساي ياس و دلزدگي سرودش مرا هم مي برد به همان روزها كه هيچ هم بي شباهت به اين روزهاي مان نيست. اين روزهاي كه ديگر دستمان از قلم بازمانده است و مجبور مي شويم از همه چيز بگذريم و به ورطه خطرناك روزمرگيهايمان بيفتيم. جايي كه مرگمان حتمي است. مگر تعريفمان از مرگ چيست؟ همينكه قدم مي زنيم و گاهي وقتها هم نفس آيا زنده ايم؟ سلامي از دور مي دهيم و از همه چيز تنها براي خود مي گذريم آيا زنده ايم؟وقتي فراموش مي كنيم در كجاي ايستاده ايم و قرار است بعدها چه اتفاق بيفتد آيا هنوز هم زنده ايم؟اگر چه بر ما ياس مستولي شده است اما چرا بايد همه چيز را رها كنيم. وابگذاريم وبرويم. چرا نبايد ماند و ماند و ماند...چرا بايد رفت و رفت و رفت وقتي مي دانيم ماندنمان به از رفتنمان است...
...ای دوست
این روزها
با هركه دوست می شوم احساس می كنم
آنقدر د وست بوده ایم كه دیگر
وقت خیانت است
انبوه غم حریم و حرمت خود را
از دست داده است
دیریست هیچ كار ندارم
مانند یك وزیر
وقتی كه هیچ كار نداری
تو هیچ كاره ای
من هیچ كاره ام : یعنی كه شاعرم
گیرم از این كنایه هیچ نفهمی
این روزها
اینگونه ام :فرهاد واره ای كه تیشه ی خود را
گم كرده است
آغاز انهدام چنین است
اینگونه بود آغاز انقراض سلسله ی مردان
یاران
وقتی صدای حادثه خوابید
برسنگ گور من بنویسید:
- یك جنگجو كه نجنگید
اما …، شكست خورد
3 دیدگاه:
سلام دوست عزيز...
روزی
خواهم آمد ، و پیامی خواهم آورد .
در رگ ها ، نور خواهم ریخت .
و صدا خواهم در داد : ای سبدهاتان پر خواب ! سیب آوردم ، سیب سرخ خورشید
به اميد روز خوب آزادي
سلام دوست عزيز و محترم
از حضور و نظر بسيار زيباي شما بسيار ممنونم
از خواندن مطالب و وب شما بسيار استفاده كردم
پاينده و سرافراز باشيد
سلام
قرار نیست دوست عزیز که شاعران ما هم بشوند رحمانی و شاملو و اخوان و نادرپور و....
بشخصه اصلا از اینکه یاس و اشتباه و عقب نشینی و... پدرانم را انجام دهم
اینروزها اگر می خواهید شعری بخوانید
اقبال لاهوری بخوانید....
زمانه با تو نسازد تو با زمانه " ستیز "
و....
بحد کافی در ادبیاتمام یاس و نا امیدی موج میزند
اگر قرار بود تحولی ازین اشعار رخ دهد ، همان زمانها که مسعود سعد سلمان در زندان شعر میگفت رخ میداد
راستش شعر زیبایی است مانند اشعار سایرینی که نام بردم ولی بنده قرار نیست وصف حالم همچون پایان این شعر شود که من جنگجویی هستم که می جنگم و چون می جنگم و پایدارم پس پیروزم و سرافراز و این شکست است که شکست می خورد.
....
زیاده گویی بنده را ببخشید
یا حق
ارسال يک نظر