۴ اوت ۲۰۱۰

غریبانگی ام...

سلام

چند روزی است خیابان را درست و حسابی زیر و رو نکرده ام...نمی دانم هنوز هم پیاده روها پر از همان تضادهاست یا...حال و هواهای گشت خیابانی آنجا هم سرایت داشته است و ترس آیا برشان داشته؟!!!
نمی دانم آنها هنوز هم امیدوارانه در پی به واقعیت رسانیدن رویاهایشان هستند یا این که دل از همه چیز کنده اند و به دیار خود بازگشته اند...آنها که برای دست یافتن تکه نانی، صبح را به شب و شب را به صبح می رسانند هر متلکی را نیز به جان خریدارند و زیر نگاه وحشیانه ی عابران غول پیکر مانند هنوز هم کمر خم می کنند و یا گول رنگ های ماشیناشان و پولشان را می خورند.....آنها که مشقشان را زیر نگاههای بعضا تند عابران می نویسند و همه را مبهوت فقیرانگی خودشان می کنند ...آنها که اگر خوب زیر و رویشان کنی معنای فقر را در وجودشان می یابی بی اینکه بخواهی به آخر دنیاها قدم بگذاری...نمی دانم چگونه است با تمام حال و احوال سیاهش هنوز هم برایم جذاب است و آیا معنایی به جز حقارت را می توانم در آن بیابم...دلم تنگ شده است و می خواهم باری دیگر به میانشان برگردم ...حس عمیق در میان بودنشان هیچ وقت دست از سرم بر نمی دارد و خود را به جای آنها قرار دادن و لحظه لحظه در غریبانگیشان سهیم شدن...مبهوت نگاهشان شدن .و تسلیم شدن گاه به گاهی در برابرشان و انگار که خویشاوند دوریم ما ها.....اما به راستی چگونه است تضادهای خیابانی ...نقطه به نقطه شهر را که بگردی میبین لبریز از تمام اتفاقات ریز و درشتی است که ما را در محاصره خود قرار داده است ...اتفاقاتی که از طلوع صبح تا دل شب همراهش هست و ما را می برد به قهقرایی تاریکی این وحشت انگیز بودن.....مرا می برد به دیروزها و امروزها و فرداهایی نامعلوم...خیابان دوست داشتنی است برایم چرا که می توانم همه چیز را از ورای یش ببینم و دریچه ای دیگر نگاهش...آنجا دیگر هیچ چیز برایم غریبگی ندارد و نیز دوست داشتن به خیابان بازگرداندنم را!

0 دیدگاه: