۹ نوامبر ۲۰۱۰

از ایده آل گرایی تا واقعیتی که در آن زیست می کنم

با سلام
روزگاری که در آن زیست می کنم نه جای آن دارد که بخواهم به اصل هر چیزی استناد کنم و نه آنچنان است که بر وفق مرادم پیش برود. خود را در کنجی محبوس کرده ام و فکر می کنم و فکر می کنم و فکر...حالا این فکر کردن به کجا بینجامد هیچ نمی دانم
هر چقدر هم که نخواهم منفی نگر باشم اما انگار این از ملزوماتم شده است.
آیا باید به هر پدیده ای با دیدی شکاکانه نگریست؟سوالی است که همواره از خود می پرسم
به پدیده های اطرافم با نگاهی جستجو گر و بر مبنای تاریخ می نگرم اما باز جاهایی وجود دارد که نمی شود به مقایسه ای درست از آن چه در حال رخ دادن است رسید. هر آنچه در اطرافم می گذرد،می بینیم دوره ای تکرار شده اند و در این میان آنقدرها همه چیز کپی است که بوی کهنگی می دهد.
البته همواره با این واقعیت همراه بوده ام که زندگی آنچنان که ما می خواهیم نیست.با آنچه که خودم هستم همیشه در تضاد هستم چرا که به اصل ایده ای گی ام اعتقاد دارم. در عین ایده آل گرایی ام اما واقع گرا بوده ام. و این در من تعارضاتی را به وجود می آورد که نا خواسته به سمتی سوق می دهد که تعریفی درست از آن به دست نمی ورم. اگر بخواهم ناکجا آباد هم تعریفش نمایم باز می بینم نه این هم نمی تواند باشد.
دوباره آمده ام و می خواهم از نو بنویسم. شاید حفره های که به وجود آمده است دوباره پر گردد.
از سیاست می نویسم و ادبیات و انچه بر خودم می آید...
تا وقتی دیگر
شاید...

۱۹ اوت ۲۰۱۰

من و بيست و هشت مرداد هزار و سيصد و سي و دو و اين روزهاي كه مي گذرد

سلام
بيست و هشت مرداد يك هزار و سيصد و سي و دو
به راستي چه بايد نامش گذاشت؟ قيامي مردي...انقلاب لمپن ها و يا هم كودتا؟!!! و يا عزلي قانوني با استفاده از اختياراتي كه قانون آن روزها در اختيار شاه مي گذاشت!!!
شايد تا به امروز براي هيچ رخدادي اينقدر مقاله ننوشته اند و بيانيه نداده اند و شعر نسروده اند.روزي كه مي توان آن را يكي از مهمترين روزهاي ايران نام گذاشت. براي گذر از استبداد و نيل به دمكراسي كه با بعضا نابخرديهاي اين پرو‍ژه ناقص مانده است و ما درگير همان روزها هستيم. با همان شرايط و هيجانات و ياس و دلزدگي و رفتن را برماندن قرار
اگر چه ايالات متحده آمريكا در آن روز نقشي اساسي داشت و آن هم به دليل ترس از نفوذ بيش از اندازه حزب توده در جريانات حاكميت ايران. اما آنچه مسلم است ضعف جبهه ملي ايران و شخص محمد مصدق است كه كار را براي ساقط نمودن دولت مهيا مي كند. ما هر چقدر هم بخواهيم محمد مصدق را عاري از اشتباه بناميم و او را همسنگ ديگر اسطوره هاي دروغينمان قرار دهيم به خود ضربه مي زنيم و چشمان خود را بر حقايق مي بنديم. اگر محمد مصدق مجلس را منحل نمي نمود اگر بيش از اندازه ايران را همانند سوئد و ديگر كشورهاي مدرن آن روز جهان فرض نمي نمود...اگر به لمپن ها معتقد بود اينچنين بر ايران نمي گذشت. اگر او در آن روز كه بر قراران نامه نمي نوشت به محمد رضا شاه پهلوي كه هيچ وقت در فكر انقلاب نيستم و به حاكميتت وفادار مي مانم و بسياري اگر هاي ديگر...خوب ديگر مشخص است. در ايران هميشه روحانيت از همان قديمهايش هم با بريتانيا كبير دستشان در يك دست بوده است و به نوعي حيات خود را از آنها مي دانستند.
اگر چه اين روزهاي ما بي شبهات به آن روزها نيست اما از دل همين روزها مي شود دوباره اميد را برگرداند...
اميدي كه مي رود ما را دوباره از همه چيز بي تفاوت نمايد

۱۸ اوت ۲۰۱۰

راه گريز!!!

سلام

راستي من در كجاي قرار دارم؟

اين را از خودم مي پرسم و مي گويم هيچ كجا.

چه اتفاقي ممكن است برايم بيفتد

مي گويم هيچ اتفاقي

نمي دونم اين هم از اون گفتگوهاي خودي است كه مي تواند اثر گذاري خنثي داشته باشد. حالا به چه كار آيد خودم هم نمي دانم. البته در ندانستنش كه بايد ترديد كرد. حالا اينكه من بخواهم همه چيز را وابگذارم و روم چه مشكلي را مي تواند به وجود آورد؟مطمئنا هيچ مشكلي به وجود نخواهد آمد و در اين بين هيچ مانعي هم نخمواهد بود. از سوي ديگر هيچ راه گريزي هم از اين نيست شدن نيست.

ماندن را كه چه عرض كنم.

وقتي دچار غريبانگي مي شوي ديگر برايت آيا مي تواند ماندن ارزشي داشته باشد؟

۱۷ اوت ۲۰۱۰

بودن يا نبودن؛مساله شايد اصلا اين هم نباشد

سلام
بودن یا نبودن مسئله شاید اصلا این هم نباشد .
نمی خواهم از سرنوشت بنویسم و تقدیر را امری مقدس اما مردمانی داریم با تفکراتی چند از این قبیل که هر آن ممکن است بر اساس چنین تصوراتی بخواهند تصمیماتی خطیر چه برای خود و جه برای نزدیکانشان بگیرند.
حالا در وسعتی بزرگتر می تواند اين امر به خودی خود موجب ناامنی از آن جهت که هیچ گونه پایداری ممکن نشود گردد. به مثابه امری نابخردانه و به دور از منطق...
حالا اگر خودش باشد و آن فردیت شخصی اش که هیچ اما وقتی از خود فراتر می رود و جامعه ای بزرگ را در برمیگرد دیگر اینچین انجام دادنها برای چه
تصمیم بی پایه و اساس و تنها متاثر از نوع نگاهی سطحی و به دور از تعقل برای چه
تحت تاثیر قرار گرفتن و اثر گذاری احساس بر روی آنچه که می خواهد انجام دهد امری است بسیار مضر که اگر چه برای عده ای قابل قبول و حتی وصف ناپذیر از جهات دادن شوک و هیجان باشد اما در دراز مدت و حتی نه همین کوتاه مدت تاثیری عمیق بر جای خواهد گذاشت. آن هم که دیگر در این وقت زمان از دست رفته را نمی توان به دست آورد برای جبران...

۱۶ اوت ۲۰۱۰

رخ دادن امري غريب

سلام
امري غريب دارد رخ مي دهد. دوستي برايم مي نويسد هيچ از آداب نوشتن نمي داني و من هم به فكر فرو مي روم كه اين را قبلترها هم مي دانستم و سوالي برايم پيش مي آيد و آنهم اينكه پس چرا ره به جايي نبرده است اين دانستن و هي مي گذارمش همينجوري ادامه پيدا كند.
مي بيني!اين نوع فراگيري چقدر هم دلچسب است. فاصله ها چقدر اندك مي شود و مي شود از اين مجراي به آموزشي ناب در باب رسم الخط رسيد.حالا رسم الخط را كه چه عرض كنم. همان امر وبلاگ نويسي را بگويم بهتر است. آخر دارد به من آموزش وبلاگ نويسي مي دهد. خوب است. درس استاد چقدر شيرين است. درس اولش هم بكار بردن صحيح افعال بوده است. اينكه مفعول چگونه باشد و فاعل چه باشد و فعل در كجاي جمله بيايد. حالا نمي دانم اين آموزش چقدر مي تواند موثر باشد اما انگار ميلي شديد در من به وجود آمده است. البته چون استادش خوب است و گاهي وقتها هم شيرين حرف مي زند. وگرنه اين روزها همه چيز برايم خستگي مي آورد.حالا اينكه نحوه نوشتن من درست باشد يا اشتباه نمي دانم اما اين ندانستنها گاهي وقتها هم مي شود مترادف با رنج به گونه اي كه ما را مي برد به همان بادي از براي فهم بيشتر و به قول اييشان احترام نهادن به مخاطب. حالا اينها را نوشتن نمي دانم تعبير مي شود به اين اعتراف صريح كه بله ايشان درست مي گويد يا اينكه نه؟!!!
نمي دونم اما خوب است. غريبانگي اش هم براي اين است كه تقريبا اولين باري است كه ميبينم اين آموزش دارد رخ مي دهد و اين بيشتر برايم هيجان انگيز تر مي نمايد كه بدانم به كجا خواهد رسيد. حالا من خسته شوم يا او به كناري مي رود و مي گذارد اين مسير همينجوري ادامه پيدا كند.
بايد منتظر ماند و ديد درس هاي آينده شامل چه مي شود و آيا شاگرد خوبي برايش خواهم بود؟!!!

:
دوست من ، می بینم که هنوز هم به نوشتن ادامه می دهی. پس لازم است بدانی که هر جمله ای فعل و فاعل و مفعول دارد و هر کدام جایگاهش کجاست.آنها در آغاز مبارزه از آنجا که امکان ارتباط وجود ندارد "بیشترها" به مطالعه تاریخ می پردازند و از آن روی که این چنین" حرکتها" با خطراتی شدید همراه است گاهی وقتها خود تنها و دیگران با داشتن شناخت کافی حرکت را شروع می کنند.باور کن که تو این جمله ها علاوه بر نا مفهوم بودن پر از ایراد است. بیشترها یعنی چی؟ این چه طرز نوشتن است؟دوست من لازم است بدانی که وقتی می گویی هرچند....باید پشت سرش یک نتیجه گیری کنی نه اینکه دو تا پرانتز دیگر هم باز کنی مثل این :هر چند تفکر به خودی خود می تواند محرک باشد برای شناخت از آنچه در انسان می گذرد و می تواند اثر گذار باشد در پیوند با جامعه ای که در آن زیست می کند؟؟؟؟ اگر چه در این بین احساسی غریب همواره با او هست. اما او به درستی می داند مردم جامعه اش گناهی ندارند و این حاکمیت استبدادی است که نمی گذارد مردم به آن آگاهی برسند؟؟؟؟خوب این جمله چه مفهومی دارد؟ درسته که این وبلاگ شخصی شماست اما خواندن این متون برای هیچ عقل سلیمی نمی تواند جذاب باشد.چرا علاوه بر فقدان درک هنری در آن هیچ پیامی هم به خواننده منتقل نمی شود. امیدوارم که شاد باشی و بتوانی ابزاری را برای بیان خودت استفاده کنی که حداقل الفبای آن را می شناسی.

پي نوشت1:اين دوست همان دوست است.

پي نوشت2:شايد اصلا هم نخواهد

۱۵ اوت ۲۰۱۰

اين مردمان غريب

سلام
از دریچه ای دیگر به جهان نگریستن اغلب کاری است دردآور توام با رنجی ابدی
همواره اینچنین انسانهایی فارغ از دغدغه های دیگران در رنج و دردهایشان فرو می روند و این خود تبدیل می شود به دغدغه ی وجودی. همیشه توسط حاکمان وقت در تنگنا قرار می گیرند و به بدترین وضع ممکن هم گرفتار!
آنها در آغاز مبارزه از آنجا که امکان ارتباط وجود ندارد بیشترها به مطالعه تاریخ می پردازند و از آن روی که این چنین حرکتها با خطراتی شدید همراه است گاهی وقتها خود تنها و دیگران با داشتن شناخت کافی حرکت را شروع می کنند. هر چند در نظامهای فاشیستی همیشه اعتماد داشتن خود از نکاتی است کلیدی اما بی توجهی بدان مبارزه را حتی به شکست می تواند سوق دهد؛ هر چند در اینجا می توان گفت شکست معنایی ندارد اما خود باعث زدن جرقه های گردد از دل همان مردمانی با بینشی سطحی از آنچه تا به حال در اطرافشان می گذشت و غرق در آنچه تنها آنها برایشان تعریف می نموده اند و این نوید بخش فردایی است برای آگاهی پیدا کردن از آنچه در اطرافمان می گذرد.
هر چند تفکر به خودی خود می تواند محرک باشد برای شناخت از آنچه در انسان می گذرد و می تواند اثر گذار باشد در پیوند با جامعه ای که در آن زیست می کند اگر چه در این بین احساسی غریب همواره با او هست. اما او به درستی می داند مردم جامعه اش گناهی ندارند و این حاکمیت استبدادی است که نمی گذارد مردم به آن آگاهی برسند. تمام راههای ارتباطی را با توجه به توان مالی گسترده ای که در اختیار دارند می بندند و حتی به امور خصوصی او هم راه پیدا می کنند و بر تمام امور زندگی او به نوعی تسلط می یابند. می توان به تمام این ماجراهای رخ داده در جامعه اشاره داشت.
اصولا او خود برای از بین بردن اینچنین بنبست های ارتباطی و با استفاده از انچه در تاریخ رخ داده است دنبال راهی است و می تواند بعدها با همراهی گروهش به آنچه نیاز دارد برسد. هر چند برای هر حرکتتی در اینچنین جوامعی هزینه های گزافی پرداخت خواهد شد اما این خود باعث می شود دیگرانی هم بیایند و بدانند آنچه را که برایشان به پیروزی می انجامد بدون استفاده از حداقل امکانات نمی تواند به انجام برسد.

۱۴ اوت ۲۰۱۰

بله...اينجوريهاست

سلام
دوستي برايم مي نويسد اصلا استعداد وبلاگ نويسي را نداري. نمي دونم شايد هم درست مي گويد.در اينكه حال و روز همه مان خوب نيست هم هيچ شكي نيست.دچار روزمرگي شديم و ديگر برايمان آخرالزمان هم شده است بيراهه نيست.در ابتداي جوابش مي نويسد ناراحت نشي. نه نميشم چرا بايد بشم.همه مون عين هم شديم. حالا يكي مي آيد و سطحي و مبتذل مي نويسد و ديگري هم با محدوديتهاي كه مواجه است تنها به كنايه ها و جمله هاي لاپوشاني شده قناعت مي كند.حالا اون يكي موقعيتش را دارد بنويسد و نمي نويسد اين يكي زير لبه همه چيز است و باز هم مي نويسد و به ذئم خودش هم مي داند چه مي گويد. حوصله جواب دادن ندارم فقط خواستم بگم بله
اينجوريهاست. حالا ناراحت شدي و نشدي را نمي دانم يا شدم و نشدم را... اما هر چه هست جغرافيا خيلي مهم است. اينكه موقعيتش را نداشته باشي و دقيقا درون گود هم باشي و با محيط پيرامونت در ارتباط و اينكه بداني مردمت چه مي گويند و انگار قرار نيست اتفاقي بيفتد و وضعيت همينگونه كه هست قرار است باشد و خيلي چيزهاي ديگر
در هر صورت آنچه واقعيت وجودي امر هست مي نويسمش. مي خواهي آن را هذيان بپنداري يا هر چيز ديگر.حالا اينكه خودت را در كليشه ها محصور كرده اي و عده اي ... هم دارند برايت دست مي زنند و تو هم مست از هياهوي نشد ...حالا هم به ذئم خودت هم بشود همان امر موجود ديكتاتوري مي شود.خوب حالا اينكه بگويي به هيچ كس هم مربوط نيست اين حرف ديگري است.
و اين هم حال و روز من:
و براي فرار هم كه شده در كنج تنهايي و ميان اينهمه درد پناه بگيري ديگر تكليف همه چيز مشخص است. بعد اينكه قرار نيست ما الان چيزي را مشخصا بيان كنيم.خوب ديگر همين. نمي تونم بنويسم بيش از اين...
...
من میخوام یک چیزی برات بنویسم و امیدوارم از حرفم ناراحت نشی. به نظر من تو خیلی بد می نویسی. منظورت را نمی تونی بیان کنی. مرتب نقطه چین می گزاری و سر وته حرفهات معلوم نیست.یک جوری می نویسی انگار مردم توی کله تو هستن و از قبل می دونن چی میخوای بگی.روز به روز هم مغشوش تر میشی به جای اینکه بهتر بشی. گویا حالت خوب نیست یا قرص مصرف می کنی. نمی دونم. امیدوارم فکر نکنی چون از ما انتقاد می کنی این را گفتم ، باورکن به عنوان یک دوست بهت پیشنهاد میدم که وبلاگ ننویسی چون برای این کار هیچ استعدادی نداری